فوق العاده

زنی جگر گوشه ی خود را برسر ر اه می گذارد.

نیمی از شب میگذشت و خواب را

ره نمی افتاد در چشم ترم

جانم از دردی شررزا میگداخت

خارو سوزن بود گفتت بسترم!

بر سرشکم درد و غم می بست راه

میشکست اندر گلو فریاد من

بی خبر از رنج مادر!خفته بود

در کنارم کودک نوزاد من.

خیره گشتم لحظه ای بر چهره اش

بر لب و بر گونه و سیمای او.

نقش یاران را کشیدم در خیال

تا مگر یابم یکی مانای او!

شرمگین با خویش گفتم زیر لب:

«با چه کس گویم که این فرزند توست؟»

گر ِبه دامان محبت گیرمش!

همچو خود آلوده دامانش کنم

ننگ را بهتر که پنهانش کنم...

با چنین اندیشه ها برخاستم

جامه و قنداق نوپوشاندمش

بوسه ای بر چهر بی رنگش زدم

زان سپس با نام«مینا»خواندمش!

ساعتی بگذشت و خود را یافتم

در گذرگاهی و درپشت دری.

شسته روی چون گل فرزند را

با سرشک گرم چشمان تری.

از صدای پای سنگینی فتاد

لرزه بر اندام من!سیماب وار.

طفل را افکندم و بگریختم

دل پر از غم شانه ها خالی ز بار.

روز دیگر کودکی بارش خبر

می کشد از عمق جان فریاد را

داد میزد«آی!فوق العاده-آی!-

خوردن سگ! کودک نوزاد را...»

                                                                                                     «سیمین بهبهانی»

تابستان

سلام نمیدونم کیا سری به وبلاگ میزنن!امیدوارم حال همتون خوب باشه!

یادتونه اولین انشا بعد از تابستون چی بود تو مدرسه؟!

یک خاطره از تابستان بنویسید!

اگه دوس داشتین بنویسین تابستونتونو تا حالا چجوری گذروندین!

طنز

سلام!

لطفا مثل ما دخترا باجنبه باشید و فقط به جنبه طنزش نگاه کنید .همه با هم بخندیم.حاضرین؟؟؟؟مرسی از جنبه بالاتون.

 

 ویژگیهای پسرای ایرونی

۱ـچشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه.

 

2-تا يه دختر خوشگل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش.

 

 3-چشمك جزو تيك عصبيشونه.

 

 4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن.

 

5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره.

 

 6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه.

 

 7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين.

 

 8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه

 با اجازتون این داستان ادامه دارد....

تشکر ویژه...

 

سلام مرسی که قالب وبلاگو عوض کردین.خیلی خوشگل شده!بقیه خوشگلا هم بیاین بگین دوسش دارین یا نه!جوووووووون هر کی دوس دارین یه کم ذوق داشته باشین.

 

فال حافظ...

سلام یه شعر توپ گذاشتم براتون حالشو ببرین

فال حافظ

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام 

 تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم 

 خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است 

 کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم 

 عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم 

 هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

 بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم 

 طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام 

 راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

 من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن 

من نمی گویم فراموشم مکن

 من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...

دگر گفتن بس است 

 گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش 

 دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من . فرهاد. مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی ،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا نکرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی است حال و روزم دیدنیست 

 حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم 

 گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت

 یک غزل آمد که حالم را گرفت

&&ما ز یاران چشم یاری داشتیم && 

&&خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &&

 

 

روز خودمون

سلام سلام!

روزتون مبارک دکترهای آینده!

روزمون مبااااااااااااااااااااا...رک

به همه ی همکلاسیهای گلم روزشونو تبریک میگم

امیدوارم همیشه از زندگی لذت ببرین!

به افتخار خودمووون

هوووووووووووووورا !!!

میرزاده عشقی...

سلام!

تا حالا از میرزاده عشقی شعری خوندین؟؟؟میخام یه شعر براتون بنویسم که خودم خیلی دوسش دارم.کتابشو تا حالا جایی ندیدم،از کتابخونه ی  پدربزرگم قرض گرفتم که براتون شعرشو بنویسم!این شعر مورخ شنبه ۲۴ذیقعده ی ۱۳۴۲قمری مطابق ۷ تیر ۱۳۰۳ خورشیدی نوشته شده و از جمله اشعاری بود که باعث قتل میرزاده عشقی شده!!!!!

ادامه مطلب لطفا.....

ادامه نوشته

خب نمیدونم میاین به وبلاگ سری بزنین یا نه؟!ولی من براتون یه متن خیلی قشنگ نوشتم.

حالا هر وقت اومدین میبینین!!

ادامه مطلبو بزن ،منتظر چی هستی؟؟؟؟!!

نظرهم بذار لطفا

ادامه نوشته

کجایید؟؟؟؟!!!

سلام

کجا رفتین پس؟ببینم وقتایی که کلاس تعطیله وبلاگم تعطیل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب یه چیزی بنویسین برامون !!ببینیم تابستون خوش میگذره؟رفتین تعطیلات دیگه وقت ندارین؟!خب اشکالی نداره فکر کنم از همتون بیکارترم که براتون دارم مینویسم ولی اگه اومدین دیدین کسی(خودم دقیقا منظورمه)چیزی نوشته براتون اولا بدونین یادتون بوده اونم در چه وضعیتی!دوما یه نطر کوچولو موچولو براش بذارین!

از روزای آینده اگه زنده بودم مطلبای خوشگلی براتون میزارم،فعلا بای بای

رویا...!!

سلام!

داشتم شعرای فروغ فرخزاد رو میخوندم گفتن دوتاشو براتون بنویسم."رویا" و "حلقه"

هردوتاشون دوس داشتنین ولی من حلقه رو بیشتر دوست دارم چون حس میکنم خیلی به واقعیت نزدیکه!

حالا خودتون بخونین ونظر خودتونه که کدومشو دوست داشته باشین!!!

ادامه مطلب لطفا....

ادامه نوشته

نکته مهمتری وجود دارد!_______

 

یک کارشناس مدیریت زمان در حال صحبت کردن برای عده ای از دانشجویان

ممتاز(دقیقا دانشجویان فیزیوتراپی۸۹!!!!)بود که گفت:بسیار خوب دیگر

وقت امتحان است!

سپس یک کوزه سنگی دهان گشاد را از زیر میز بیرون آورد و آن را روی میز

گذاشت.پس از آن تعدادی قلوه سنگ که هر کدام اندازه ی یک مشت بود را

با دقت و یک به یک در کوزه چید.وقتی کوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن

جا نمی گرفت،از دانشجویان پرسید :آیا کوزه پر است؟همه با هم گفتند

بله.او گفت:واقعا؟سپس یک سطل شن از زیر میزش بیرون آورد،مقداری از

شن ها را روی سنگهای داخل کوزه ریخت و کوزه را تکان داد تا دانه های

شن،خود را در فضای خالی بین سنگها جای دهند.

 

بار دیگر پرسید:آیا کوزه پر است؟این بار کلاس از او جلوتر بود،یکی از

دانشجویان(به نظرتون کی بود؟؟!!)پاسخ داد: احتمالا نه.او گفت:خوب

است.سپس یک سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و داخل کوزه ریخت.ماسه

ها بین سنگ ها و دانه های درشت شن جای گرفتند.یک بار دیگر همان

سوال را تکرار کرد(یعنی برای بار سوم میپرسم!!!):آیا این کوزه پر

است؟همه کلاس فریاد زدند:نه!او بار دیگر گفت:خوب است.در این موقع

یک پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در کوزه کرد تا وقتی

کوزه لب به لب پر شد.سپس رو به کلاس کرد و پرسید:چه کسی می تواند

بگوید نکته ی این مثال در چه بود؟یکی از دانشجویان مشتاق(همون نفری

که تازه هم نخود شده بود!!)گفت:این مثال می خواهد به ما بگوید که برنامه

زمانی ما هر قدر هم که پر و فشرده باشد،اگر واقعا سخت تلاش کنیم

همیشه می توانیم کارهای بیشتری را در آن بگنجانیم.استاد پاسخ داد:نه!

نکته این نیست.

 

"حقیقتی که این مثال به ما می آموزد این است که اگر سنگ های

بزرگ را اول نگذاریم،هیچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهیم

یافت."

 

اگر با کارهای کوچک(شن وماسه)خود را خسته کنید،زندگی خود را با

کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنیدو هیچ گاه وقت کافی و

مفید برای کارهای بزرگ و مهم (سنگهای بزرگ)نخواهید داشت.پس امشب

یا فردا صبح،هنگامی که به این داستان کوتاه فکر می کنید این سوال را از

خود بپرسید:

"سنگ های بزرگ زندگی من کدامند؟"آنگاه اول آن ها را در کوزه ی خود

بگذارید. 

کفر...

خدایا کفر نمی گویم،پریشانم!چه می خواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی، خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر را پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته ،تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی،زمین و آسمان را کفر میگویی،نمی گویی؟!

خداوندا اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کا سه ی قیر اندود بگذاری و قدری آنطرفتر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن  سو در روان باشد،زمین و آسمان را کفر می گویی،نمی گویی؟!

خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از     قصه ی خلقت ،خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است؟!چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

"دکتر علی شریعتی"

شام آخر

داستان واقعی!!؟!

لئوناردو داوینچی در کشیدن تابلوی" شام آخر"کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.در هم سرایی،تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان هم سرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.

سه سال گذشت؛تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت.گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند؛دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ،نسخه برداری کرد.

 وقتی کارش تمام شد؛ گدا، که مستی کمی از سرش پریده بود،چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام؛داوینچی شگفت زده گفت کی ؟؟!!گدا گفت : سه سال قبل؛پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم موقعی که در یک گروه هم سرایی آواز می خواندم ،زندگی پر از رویایی داشتم هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی باشم.

فال حافظ ....

 

ببینم چند وقته برای خودتون فال نگرفتین؟؟؟؟؟؟؟؟خب از طرف همتون یه

فال گرفتم ،ببینین حافظ چی گفته بهمون؟!

هر کسی هر نتیجه ای که دلش میخاد بگیره فقط شعرشو مینویسم.

فکر کن قبل امتحان فیزیولوژی آدم بره فال بگیره،معلومه اوضاعش داغونه

 دست به دامن حافظ شده!!!حافظم بهش میگه:

ادامه نوشته

کوچه

 

میدونم که همتون این شعرو خوندین اما نمیدونم چرا هر چی بخونمش بازم مثل دفعه اول قشنگه!!

پس براتون مینویسمش امیدوارم لذت ببرین از خوندنش.

 

                                      

 

ادامه نوشته

چندتا شعر از خیام

 

چندتا شعر از خیام واستون

 

 گذاشتم امیدوارم خوشتون

 

 بیاد

 

اینم یکیش:

 

گویند مرا که دوزخی باشد مست

 

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

 

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند

 

فردا ببینی بهشت همچون کف دست

 

 

.

ادامه نوشته

اولین مطلب من

 

 

سلام منم به جمعتون اضافه شدم میخام اولین مطلبی

که براتون میذارم یه شعر باشه از اخوان ثالث

اسم شعرش:کتیبه

ادامه مطلب لطفا

ادامه نوشته