رباعیات خیام

 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

ادامه نوشته

?what is the rectal prolapse

 

ادامه نوشته

وقتی یک دختر در جوانی سیب باشد در پیری چه شکلی می‌شود!؟ .....

با سلام مثل همیشه جنبه داشته باشین فقط و فقط واسه طنزه




برای جواب به ادامه مطلب بروید  


ادامه نوشته

منم سرگشته حیرانت ای دوست

منم سرگشته حیرانت ای دوست...

میلاد امام مهدی ( عج )

 

 

منم سرگشته حیرانت ای دوست

 کنم یکباره جان قربانت ای دوست

 تنی نا ساز از شوق وصل کویت

 دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

 دلی دارم در آتش خانه کرده

 میان شعله¬ها کاشانه کرده

 دلی دارم که از شوق وصالت

 وجودم را ز غم ویرانه کرده

 من آن آواره بشکسته حالم

 ز هجرانت بُتا رو به زوالم

 منم آن مرغ سرگردان و تنها

 پریشان گشته شد یکباره حالم

 زِ هَر سر بر سر سجاده کردم

 دعایی بهر آن دلداده کردم 

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

 زبان از یکسره از باده کردم

 دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

 ز هجر یار تا کی داغداری؟

 بگو تا کی ز شوق روی لیلی

 تو مجنون پریشان روزگاری؟ 

پریشانم، پریشان روزگارم

 من آن سرگشته ی هجر نگارم

 کنون عمریست با امید وصلت

 درون سینه آسایش ندارم

 ز هجرت روز و شب فریاد دارم

 ز بیدادت دلی ناشاد دارم

 درون کوهسار سینه خود

 هزاران کشته چون فرهاد دارم

 چرا ای نازنینم بی وفایی؟

 دمادم با دل من در جفایی

 چرا آشفته کردی روزگارم

 عزیزم دارد این دل هم خدایی

 

ادامه نوشته

وصیت نامه داریوش بزرگ

 

وصيتنامه داريوش     هخامنشی

وصـیت نامه داریوش هخامنشی

ادامه نوشته

ما جه هستیم

ما چه هستیم؟
عجب بی پا و دستیم
چه شد مخمور و مستیم؟
همه عاجز کش و دشمن پرستیم
زنادانی و غفلت زیردستیم
به رغم دوست با دشمن نشستیم
ما چه هستیم؟
عجب بی پا و دستیم
چه شد مخمور و مستیم؟
همه عاجز کش و دشمن پرستیم
زنادانی و غفلت زیردستیم
به رغم دوست با دشمن نشستیم
ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم
چو صید اندر طنابیم
ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم
چو صید اندر طنابیم
جهان را برده آب و ما به خوابیم
شد عالم غرق خون مست شرابیم
شرابیم.مست شرابیم
ما چه هستيم؟
((حبيب)) فعلا

بدون شرح!!!!!!!!

داستان شریک
 
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

عكسهای لو رفته از پارتی جنجالی در شمال تهران

 اين پارتي بمناسبت جشن تولد يكسالگی دختر يكی از برج سازان تهران برپا شده بود.


برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب بروید ( نظر یادتون نره )



ادامه نوشته