دردناک ترین داستان عالم

در بچگی همراه پدر ومادرم برای دیدن یکی از قوم وخویش ها به بندرعباس رفتم .آنجا، روزی که هوا خوب بود، مرد خانواده، ما و زن و بچه اش را سوار قایق ماهیگیری اش کرد وبه دریا برد.او ما را روی دریا گرداند ودر همان حال از دریا حرف زد و گفت : گاهی وقت ها اول دریا خوبه ،ولی دورتر که می ریم خیلی بد وبی رحم می شه. به همین دلیل نمی شه ، به هیچ دریایی، حتی بهترین شون، اطمینان کرد.

حدود یک ساعت ، همچنانکه آرام آرام پارو می زد، از دریا حرف می زد تا این که خسته شد واز پارو زدن دست کشید . زنش سفره ای روی پاهایش پهن کرد تا نان ، سبزی، پنیر وخرمایی را که با خود آورده بود، بین همه تقسیم کند .

من همین جوری ، از روی کنجکاوی وهوس، تکه کوچکی از نانم را برای یک ماهی کوچولوی قشنگ به دریا انداختم . هنوز این ماهی به نان نزدیک نشده بود که ماهی های دیگری دور نان جمع شدند. دلم سوخت و یک تکه دیگر برای آنها به دریا انداختم وچون دیدم  بازهم تعداد ماهی ها زیاد شده ،بقیه نانم را به آنها دادم. حتی از پدر ومادرم و زن وبچه خویشاوندمان هم نان گرفتم وبه دریا انداختم .از اینکه به ماهی ها نان می دادم ، سخت خوشحال بودم وخنده از روی لب هایم محو نمی شد، دلم می خواست می توانستم به تمام ماهی ها نان بدهم.

بعدها که بزرگ شدم ، ده مان را ترک کردم و برای کار به بندرعباس رفتم. چندسالی در اسکله ها، صندوق وگونی بار زدم یا پایین آوردم ، ماهی ها هم آنجا بودند ، ولی فرصت وحوصله این را نداشتم که به آنها نان بدهم .سالها بعد از آن، کار باربری را به خاطر درآمد کم رها کرده وماهیگیر شدم .

از آن پس، تور در دریا می انداختم ، ماهی ها را به دام می انداختم ، آنها را در قایق روی هم می ریختم و به ساحل می بردم ودربازار می فروختم تا نان بخرم .

پایان

داستانک از : فتح الله بی نیاز

نارسایی قلبی

یکی از بیمارانی که در آینده با آنها سروکار خواهیم داشت بیماران قلبی و عروقی هستند. نارسایی قلبی یا Heart Failure به مفهوم ناتوانی نسبی قلب در پمپ کردن خون به درون سیستم گردش خون است. بدین ترتیب این بیماری موجب کمبود خون در اندام ها و در نتیجه ضعف و بی حالی شده و از طرفی تجمع خون در سیستم وریدی موجب ورم اندامها به خصوص پاها می شود.

اما علت ایجاد این بیماری چیست؟ مهم ترین دلیل بروز بیماری نارسایی قلبی، انفارکتوس قلبی است. انفارکتوس قلبی به مفهوم از بین رفتن قسمتی از عضلات قلب است که اگر وسعت آن زیاد باشد کارکرد قلب ضعیف شده و توانایی پمپاژ خون را از دست می دهد. یکی دیگر از دلایل نارسایی قلبی، بیماری دریچه های قلب است. تنگی دریچه های های میترال یا آئورت باعث می شود حتی با وجود سلامت عضلات قلب پمپاژ خون به راحتی صورت نگیرد. نارسایی دریچه های قلب نیز باعث پس زدن خون شده و درصدی از پمپاژ خون به هدر می رود. بیمار ی های مادرزادی قلب از علل اصلی آسیب دریچه ها هستند. این کودکان از ابتدای تولد دچار علایم نارسایی قلبی هستند. گاهی نیز قلب در سنین بزرگسالی به دلایل مختلف دچار خرابی دریچه ها شده و نارسایی قلبی ایجاد می شود. نارسایی دریچه میترال نیز ممکن است بر اثر رماتیسم قلبی ایجاد شود ولی مهم ترین دلیل ایجاد نارسایی میترال، انفارکتوس قلبی است. نارسایی دریچه میترال موجب برگشت خون به داخل ریه ها و علایم نارسایی قلبی می شود.

از دیگر علل مهم نارسایی قلبی فشار خون طولانی مدت است. فشار خون باعث ایجاد مانع سر راه پمپاژ قلب به داخل سیستم گردش خون می شود. برای غلبه بر این فشار عضلات بطن چپ ضخیم شده و پس از مدتی فضای حفره بطن چپ را پر می کند و به این ترتیب پر شدن بطن دچار اشکال شده و عملکرد قلب تضعیف می شود. برای تشخیص نارسایی قلب راه های متعددی وجود دارد که بهترین راه اکوکاردیوگرافی است. کسانی که دچار ادم اندامها هستند برای بررسی وجود نارسایی قلبی باید اکوکاردیوگرافی انجام دهند. اکوکاردیوگرافی در واقع سونوگرافی قلب است که در آن شدت اقباض قلب و وضعیت دریچه ها به خوبی نشان داده می شود. خوشبختانه داروهای مفیدی برای درمان نارسایی قلبی موجود است. یکی از این داروها دسته دارویی مدرها یا ادرار آورهاست که با افزایش دادن میزان ادرار باعث کم شدن حجم خون و برطرف شدن ورم در اندام ها می شود. Digoxine دارویی است که قدرت اقباض قلب را زیاد می کند (دقیقا به دلایلی که جناب اشرف پور ترم قبل در کلاس فرمودند!!) ولی متأسفانه دارای عوارضی است که استفاده از آن را بسیار محدود کرده است.

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!




زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
 
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
 
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..
 
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
 
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
 
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
 
«ركاب بزن....»

شعراستادشهریار

سلام !ایندفعه میخوام شمارو بایکی از معروفترین شعرهای سیدمحمدحسین(خودمو نمیگم منظورم شهریاره) اشنا کنم.اسم این شعر خان ننه اس!!!که شهریار در سوگ ازدست دادان مادربزرگش در بزرگسالی سروده.اول میخواستم مطلب شهریارشناسی بذارم.ولی  بعدا گفتم شعرش بهتراز هرچیزی بیانگر روحیات وتفکرات این شاعر بزرگ اذری والبته ایرانی ماست!اما دوتا اشکال وجود داشت اول اینکه الفبای ترکی لاتینه!اگه لاتین مینوشتم نمیتونستید بخونید پس مجبورشدم فارسی بنویسم که چون فارسی حرکتگذاری نداره خوندنش سخته.دوم اینکه میدونم بعضیا ترکی بلدن(امیدوارم خالی نبسته باشن)لطفا برای اونایی که ترکی بلد نیستن ترجمش کنید!!!!!!!!!مخلص کلوم چه بخواید چه نخواید یه بخش ترکی از طرف من تو وبلاگ  دارید.البته که بخش زندگی نامه فوتبالیستهای معروفم به قوت خودش باقیه.إإإإإإإإإإإ!جز بدیهیات اصلا!

شعر خان ننه اثر استاد شهریار

 

خان ننه، هایاندا قالدین>>>>>خان ننه کجا موندی؟

بئله باشیوا دولانیم>>>>>>>(باشوروهیجان) دور سرت بگردم

نئجه من سنی ایتیردیم!>>>>چطور من تورو گم کردم!!!

دا سنین تایین تاپیلماز>>>>>دیگه مثل تو پیدا نمیشه

ادامه نوشته