دردناک ترین داستان عالم
در بچگی همراه پدر ومادرم برای دیدن یکی از قوم وخویش ها به بندرعباس رفتم .آنجا، روزی که هوا خوب بود، مرد خانواده، ما و زن و بچه اش را سوار قایق ماهیگیری اش کرد وبه دریا برد.او ما را روی دریا گرداند ودر همان حال از دریا حرف زد و گفت : گاهی وقت ها اول دریا خوبه ،ولی دورتر که می ریم خیلی بد وبی رحم می شه. به همین دلیل نمی شه ، به هیچ دریایی، حتی بهترین شون، اطمینان کرد.
حدود یک ساعت ، همچنانکه آرام آرام پارو می زد، از دریا حرف می زد تا این که خسته شد واز پارو زدن دست کشید . زنش سفره ای روی پاهایش پهن کرد تا نان ، سبزی، پنیر وخرمایی را که با خود آورده بود، بین همه تقسیم کند .
من همین جوری ، از روی کنجکاوی وهوس، تکه کوچکی از نانم را برای یک ماهی کوچولوی قشنگ به دریا انداختم . هنوز این ماهی به نان نزدیک نشده بود که ماهی های دیگری دور نان جمع شدند. دلم سوخت و یک تکه دیگر برای آنها به دریا انداختم وچون دیدم بازهم تعداد ماهی ها زیاد شده ،بقیه نانم را به آنها دادم. حتی از پدر ومادرم و زن وبچه خویشاوندمان هم نان گرفتم وبه دریا انداختم .از اینکه به ماهی ها نان می دادم ، سخت خوشحال بودم وخنده از روی لب هایم محو نمی شد، دلم می خواست می توانستم به تمام ماهی ها نان بدهم.
بعدها که بزرگ شدم ، ده مان را ترک کردم و برای کار به بندرعباس رفتم. چندسالی در اسکله ها، صندوق وگونی بار زدم یا پایین آوردم ، ماهی ها هم آنجا بودند ، ولی فرصت وحوصله این را نداشتم که به آنها نان بدهم .سالها بعد از آن، کار باربری را به خاطر درآمد کم رها کرده وماهیگیر شدم .
از آن پس، تور در دریا می انداختم ، ماهی ها را به دام می انداختم ، آنها را در قایق روی هم می ریختم و به ساحل می بردم ودربازار می فروختم تا نان بخرم .
پایان
داستانک از : فتح الله بی نیاز
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

این وبلاگ به همت دانشجویان رشته فیزیوتراپی ورودی 89 دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی بابل راه اندازی شده است.