رویا...!!
رویا...
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویائی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهائی:
بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کو چه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان بزیر رشته هائی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد...پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را.
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
"آه...او با این غرور و شوکت و نیرو"
"در جهان یکتا ست"
"بیگمان شهزاده ای والاست"
دختران سر می کشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پرغوغا
در تپش از شوق یک پندار
"شاید او خواهان من باشد."
لیک گوئی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان براه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او...خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند
"کیست پس این دختر خوشبخت؟"
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست...آری...اوست
"آه،ای شهزاده،ای محبوب رویائی
نیمه شبها خواب می دیدم که می آئی."
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
"ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی
ای نگاهت باده ای از جام مینائی
آه،بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرائی
ره،بسی دور است
لیک در پایان این ره...قصر پرنور است."
می نهم پا در رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش.
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش.
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
"دختر خوشبخت!..."
حلقه!
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهر ی او
اینهمه تابش و درخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت:دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت وشبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهائی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و درخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است.
فروغ فرخزاد
این وبلاگ به همت دانشجویان رشته فیزیوتراپی ورودی 89 دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی بابل راه اندازی شده است.