ماه و سنگ

اگر ماه بودم،به هرجا که بودم

سراغ تورا از خدا میگرفتم

وگر سنگ بودم،به هرجا که بودی

سر رهگذار تو جا میگرفتم

اگر ماه بودی-به صد ناز-شاید

شبی بر لب بام من مینشستی

وگر سنگ بودی،به هرجا که بودم

مرا میشکستی،مرا میشکستی!

 

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت"قابیل"

گشت آلوده به خون حضرت"هابیل"،

از همان روزی که فرزندان "آدم"

-صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد،

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که "یوسف "را برادرها به چاه انداختند،

از همان روزی که با شلاق و خون،دیوار چین را ساختند،

آدمیت مرده بود.

بعد،دنیا هی پر از آدم شدو این آسیاب،

گشت و گشت،

قرنها از مرگ آدم هم گذشت،

ای دریغ،

آدمیت برنگشت!

قرن ما،

روزگار مرگ انسانیت است!

سینه ی دنیا ز خوبی هاتهیست،

صحبت از آزادگی،پاکی،مروت ابلهی است،

صحبت ازعیسی و موسی و محمد نابجاست،

قرن موسی چنبه ها است!

من که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد،در زنجیر،

حتی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

واندرین ایام،زهرم در پیاله،زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای!جنگل را بیابان میکنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند،

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم،مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها،صبور،

صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق،

گفت و گو از مرگ انسانیت است.